خاطرات من



عجب روزهایی شده این لحظه های بی حوصلگی قرنطینه، این شمردن ثانیه ها و نگذشتن عقربه ها از پس هم. گشتن در خانه و بیکاری و بی حوصلگی، چرت های وقت و بی‌وقت و گاه و بی‌گاه سرک در موبایل هیچ نیافتن و ندیدن و نخواندن.

از حق نگذریم یک سالی منتظر این لحظه‌ها بودم که زمان را به بطالت طی کنم و نفس راحتی بکشم از اینکه فکر هیچ نباشم و فقط بگذرد.

اما حالا جانم به لبم رسیده و دلم کمی شلوغی و خفگی در زمان میخواهد.

 


توی این لحظه‌های آخر بدجوری افتادم به مرور سالهایی که گذشت، مدام میرم تو فکر لحظه لحظه‌هایی که با بالا‌و‌پایین روزگار پیچ‌وتاب خوردم و پیش اومدم. گاهی شاد بودم و گاهی خسته، گاهی سرخوش و گاهی ناامید که فقط به یه چیز فکر میکردم که سال بعد و روزهای بعد بهتر از این باشه.

  • اسفند۹۰: همون سالی که دانشگاه قبول شدم، که نگم واسش چقدر جنگیدم و خدا میدونه جلوی همه وایسادم؛ آرزو کردم وارد فضای کار بشم و روسفید باشم از این انتخاب.
  • اسفند۹۱: سال سختی رو پشت سر گذاشته بودم، وارد کار حرفه‌ای شدم اما زندگی شخصیم عجیب بازی سرم آورد؛ تلخ و زهرمار، به تلخی علی‌کافه‌هایی که این روزها بی‌شیر‌ و شکر سر میکشم. همه آرزوم این بود که فقط به آرامش برسم.
  • اسفند۹۲:  توی کافه لانجین قلهک با مینا خداحافظی کردم و راهی سفر شدم. ۱۵ روز رو با مرتضی یعقوبی و تیممون ایران رو گشتیم و برای شبکه‌دو برنامه روزپخش ضبط کردیم و فرستادیم. لحظه سال تحویل حرم امام رضا بودیم، تجربه اولم بود که عید رو درکنار اون همه آدم باشم؛ اونجا آرزو کردم سال دیگه سالی باشه که با مینا بتونم بیام مشهد.
  • اسفند۹۳: در تدارک نامزدی بودیم و حالا دیگه مسئولیتم سنگین تر شده بود، و باید فکر آب و نون میبودم. آرزو کردم شرایط بر وفق مرادمون پیش بره.
  • اسفند۹۴: سالی رو گذروندم که کلی تجربه کسب کردم، از برنامه زنده شبکه چهار گرفته تا افق و یک . تازه زیر‌و‌بم زندگی متاهلی داشت دستم میومد و مدام جمله بابام تو سرم رژه میرفت: خربزه آب است. آخر سال آرزوم ثبات مالی بود.
  • اسفند۹۵: اون سال همه چیز خوب پیش رفت، من در شبکه افق کارمند شدم و اون روزها که شبکه فاخری بود و سرش به تنش می‌ارزید هم دوستهای خوبی پیدا کردم و هم با بهترین تهیه کننده‌های تلویزیون: پیام ابراهیم پور، الهه بهبودی و محمد علی‌بازی کار کردم. خلاصه همه چیز خوب بود الا دغدغه سربازی. خواسته‌ی دم سال تحویل‌م فقط آسون شدن سربازیم بود.
  • اسفند۹۶: شُکر. همه چیز خوب و دلنشین؛ سرباز شبکه‌افق شدم و دیگه چی بهتر از این، هم خدمتی بامرامی پیدا کردم که او هم سرباز افق شده بود و ظرف ۲ماه به بهترین دوستهای هم تبدیل شدیم. یکی از بهترین برنامه‌های شبکه رو اجرا کردم و چی بهتر از این که سرباز باشی و مجری و تدوینگر.
  • اسفند۹۷: تصویربرداری و ساخت کلیپ ناهار آخرسال صباایده به ما سپرده شده بود، آمدیم صباایده و همانجا دل من میان صفا و صمیمت و رفاقت‌شان جا ماند. آرزو کردم سربازیم که تمام شد بیایم صباایده. وَ آمدم.
  • اسفند۹۸: ۹۸ برای همه ایران سال سخت و بدی بود اما سوای همه آن، اوضاع من بد نبود؛ بهترین ها رو تجربه کردم و حرکتم رو به جلو بود. خداروشکر.

در این ساعات معلق میان بیست‌ونهم و یکم آرزویی کردم که امیدوارم بازهم همای سعادت روی شانه‌ام باشد و به خواست خدا برآورده شود. 


قرار بود عید را ترکیه باشیم، اما امان از این کرونا که حتی همین موزه گردی تهران راهم از ما گرفت. اینکه به تعطیلات پیش رو فکر میکنی و فقط یک سیاهه از فیلم های ندیده به چشمت می آید کمی تلخ و کسل کننده است، آن هم برای من که دیگر بی حوصله شده ام و اگر ۲۰ دقیقه از فیلمی جذبم نکند قطعا محکوم به خاموشی است.

دیشب قبل از خواب، طولانی با مینا حرف زدم؛ کمی روشن شدم و از عمق وجودش باخبر. به قول مسئولین: امیدوارم نظام این پیچ را هم به سلامت رد کند. :)

چند وقتی است به یک کار جدید فکر میکنم، یک ایده که شاید بگیرد و خوب دیده شود، اما به دردسرهای بعدش که فکر میکنم فقط بیخیال میشوم و راضی به همین روزگار از پس روزگار گذراندن.


این روزها بیشتر از هروقت دیگه ای دلتنگ نسترنم. دلتنگ لحظه هایی که بپرسه چته و من بی مقدمه همه ی اون چیزی که تو دلم هست رو بریزم بیرون و اون فقط زل بزنه به من و گوش بده. اصن آدم گاهی وقتها فقط دو تا گوش میخواد که براش حرف بزنه و بعدش هیچی نشنوه، شاید برای همینه که زیر دوش آب حرفت میاد و گوشت شنونده همه دلتنگی های قلبت میشه.

دلم میخواد توی همه کلافگی ها و خستگی هام برگردم به گذشته وُ بشینم پشت میز تحریرم، نور مانیتور بیفته توی صورتم و زل بزنم به چشمهای نسترن که طبقه پایین تختمون خوابیده، وَ من یه نفس براش از همه ی این چند روز بگم. از محل کار جدیدم، از کمپین عید که وقت سر خواروندن واسم نذاشته وَ از مینا که این روزها ازدستم کلافه است و دلش فقط آرامش میخواد. دلش یه تماشای سریال طولانی تو سه شب میخواد وُ فقط درکنارهم بودن و خوش بودن.

آدم گاهی به یه نفر یا به یه چیزی نیاز داره که حرفهایی که نمیشه راحت بیرون ریخت رو براش تعریف کنه.


آخر سال مثل میوه ایست که در ظرف میوه انتظارت رو میکشد؛ هلو، سیب، گیلاس و اما برای من بِه است. عطرش فریب دهنده است و طعم بخصوصی ندارد اما امان از خوردنش، اگر خوب نجوی و حواست نباشد یک تکه ی بزرگش در گلو گیر میکند و تا به خودت بیایی سرخ و سفید شده ای و طلب آب میکنی.

از گلو که پایین میرود تازه میفهمی چه غلطی کرده ای و هربار به خودت میگویی که دفعه بعد بیشتر بجو کمتر بخور.

حکایت منو کارهایم در آخر سال همین است. همیشه اولش ساده اند و پولش خوب است و نانی در روغن. به اسفند که میرسد نفس تنگ می شود و تمام شدنش سخت. شب نخوابی می خواهد و همت دوچندان و خستگی مضاعف.

آخر دلم نمیخواهد با ادامه اش در فروردین حمد و سوره ای باشم بر تعطیلات و خوشی آن چندروز تعطیلی.

دکمه غلط کردمش را پیدا کردی به من هم نشان بده.


دلم میخواهد یک کارمند دون پایه در پست ترین شرکت دولتی بودم و اینجا نبودم. دلم میخواهد یک مهندس قوزکرده پای یک کامپیوتر فکستنی بودم تا اینکه اینجا دوربین به دست در حال دویدن. دلم میخواهد یک جزء بی عرضه در یک اداره ی بوی نا گرفته بودم و ۸ تا ۱۶ کار میکردم تا اینکه بخواهم فکر کنم و خلاق باشم و تلاش کنم.

من خسته شده ام. خسته شده ام از دویدن به سمت علاقه، مهارت و خلاقیت. خسته شده ام از شب نخوابیدن و زیاد کار کردن. از مرخصی نداشتن و کار و تفریح را یکی کردن.

من دلم میخواهد زندگی را طور دیگر تجربه کنم. آنطور که وقتی مردم در حسرت همه ی آرزوهای نرسیده و تلاشهای نکرده باشم. و بخواهم طوری بمیرم که برایم بنویسند جوان ناکام که پیری را نبینم که تا دم مرگ بارقه ی امید در دلم زنده باشد که روزی دوباره برمیگردم و پرانرژی میشوم.

و شاید این یک استعفانامه باشد برای همه روزهایی که برایم روشن بودند و برایشان تلاش کردم، استعفانامه ای باشد برای همه ی خاکریزهایی که فتح کردم و تنها خراش برداشتم و این پرچم سپیدی  است بر خاکریزی که مغلوبم کرد و زمینم زد.

پایان، جشنواره فجر ۳۸، روز چهارم


فضاها چقدر به آدمها وابسته اند. یعنی شاید از جایی خوشت بیاید که تنها دلیلش حضور آدمی بوده که اول بار آنجا را در ذهنت خلق کرده. و چقدر زود بی میل می شوی به جایی که دوستش داشتی و خانه ات می پنداشتی وقتی دیگر یاوری برایت نمانده که از قشنگی ها بگوید و از لذت هایش.

روزهای سختی رو میگذرونم، نه از این بابت که بهم سخت بگذره. سخته مث بچه ای که اول بار میخواد بدون چرخ های کمکی دوچرخه سواری کنه. مث سنگ نوردی که دیگه طنابش به جایی وصل نیست. مث جوینده ای که به عمیق ترین دره مسیر رسیده و حالا باید از روی پل پوسیده ای که انتهاش معلوم نیست انتخاب کنه: موندن و در حسرت دیدن اونور مسیر یا خطر کردن و قدم گذاشتن روی پل.

قطعا دنیا برای آنهایی که این سوی پل ماندند تحفه ای نخواهد داشت.


سیدجان سلام، ایام به کام.

اکنون که این را برایت می نویسم چند روزیست که تو را ندیده ام. امروز بعد از حدود چهار سال در کنار تو نشستن و تدوین کردن تازه فهمیدم تو چه نعمت و دوست بزرگی هستی.

امروز شدید دلتنگت شدم. دلتنگ لحظه هایی که بدون هدفون باهم تدوین میکردیم و صدای برنامه هامون توی هم گم میشد و هیچ کس به غیر از خودمون نمیفهمید داریم چیکار میکنیم. دلتنگ سه بار روی موس کلیک کردنت. دلتنگ بی حوصله شدنت که موسیقی پلی میکردی که عکس های حنانه سادات را نشانمان میدادی که روی صندلی می ایستادی و دستمان می انداختی . 

اصلا دلتنگ همان حضورت، فقط بشینی و به قول خودت بورس بازی کنی.

امروز تازه فهمیدم داشتن چون تویی که راحت و بی هیچ منتی بهش تکیه میکردم چقدر در زندگیم پربوده. اونقدر پر رنگ که حسش نمیکردم، مثل نفس کشیدن.

ببخشید بعد از چهار. (هی)

منتظرت هستیم.

باکس شماره یک منتظرت هست.


یک سال گذشت.  خیلی زود . سریعتر از اون چیزی که فکرشو میکردم.

دقیقا سال پیش همین روزها فقط به فکر طی شدن روزها بودم و رسیدن آخر هفته و گرفتن این برگه های کم یاب. برگه هایی که از صدآفرین ها و هزارآفرین های سال اول ابتدایی عزیزتر بودن و به دست آوردنشون سخت تر و سخت تر.

لازم نبود آدم خوبی باشی یا کارهاتو خوب انجام میدادی. فقط قلق داشت . قلقشو باید پیدا میکردی. ظرف میشستی، پا میکوبیدی، توالت میشستی، پا میکوبیدی، دستمال میکشیدی، پا میکوبیدی و یا .

اون روزهای اول که همه چیز گنگ بودند، عین یه دنیای جدید با آدمهای عجیب و با زبونی غریب، فقط گیج و نگران توی چاردیواری پادگان دنبال یه همزبونی دنبال یه روزنه، دنبال یه چیزی که حالتو خوب کنه. دنبال همین برگه های کوچیک که توش بنویسن از همین امروز تا هر روز که دلت بخواد. بری و فرار کنی . فرار کنی از اینکه هر روز سر یه ساعت مشخص یه کار مشخص انجام بدی، فرار کنی از کار نکردن از فیلم ندیدن از موسیقی گوش ندادن؛ فرار کنی از همه ی نداشته های لذتبخش دنیای بیرون اون چاردیواری.

اونجا فقط یادمیگیری چطور چشمتو به همه سختی ها ببندی و توی دلت بگی امروز هم شب میشه و همه ی اینها تموم میشن و فردا . فردا . (هی) فردا هم همینه.

امروز هم میگذره.


:

برگه مرخصی را که می دهند دستت بی قراری تا ساعت مقرر فرا برسد. زودتر می روی و جلوی در پادگان می ایستی، صبر میکنی تا این چند دقیقه هم تمام شود و دژبان امضا کند و در را برایت باز کند. و در این چند دقیقه بارها نظریه ی انیشتین برایت اثبات می شود، همانکه میگفت زمان برای موجودات متغیر است. آن پنج دقیقه انتظار برایت ساعت ها میگذرد انگار همه دست به دست هم دادند تا تو تا ابد در این پادگان پشت آن در های نرده ای بزرگ بمانی و رهایی انسان های آن طرف نرده ها را تماشا کنی.

از آنجا که بیرون می آیی خودت را مثل آن پلان های سریال ها میبینی که از بند رسته اند و تک تاکسی زردی رد می شود و دستی تکان میدهی و  فقط سوار می شوی. مهم نیست مقصد تاکسی کجاست فقط سوار می شوی تا بروی، بروی و دیگر اینجا نباشی، حتی یک ثانیه؛ که خدای نکرده یه وقت پشیمان نشوند.

شوق یار قدرت دودوتا چهارتا را ازت میگرد. دلت میخواهد فقط برسی. زمین و زمان را وصله میکنی که مسیر کوتاه شود و برسی. یک وصال دو نفره، یک بوسه، یک بغل و یک عاشقانه ی دونفره.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Don کاغذ رنگی جامعه هوشیار پوشه کدهای پایتون Jackie نیکان فرایند نواندیش بزرگترین تولیدکننده اسید آن دوردورها ؛ جایی میان ستاره‌ها Bzvb Ociel خانواده سونیک | Sonic Family